۱بار قبل از این دفعه آخر که مهسام رفت و بر نگشت باز با هم دعوا کرده بودیم و میخواست منو ترک کنه
با هزار بدبختی و آخرش با دست به خودکشی زدن من خانمی برگشت و موفق شدم اون دفعه حرفای
پوچی رو که تو گوشش کرده بودن از سرش بیرون بیارم بعد از یه مدتی که پیش هم نبودیم و خانم هنوز
راضی نمیشد بر گرده خونه
برای خوندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 8:12 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
از من لذت بردی 
جانم
با آخرین قطره هایش گداخت
و هر لحظه برایت طرحی زد
از عشق
با دود دل
می پنداشتم
خاکسترم را به یادگار
نگاه خواهی داشت
واین چه غلط بود
که من برایت سیگاری بیش نبودم
تا پایانم و
گداختن دیگری!!!!
سهیل
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 5:28 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
دوباره سلام :
دوستان لطفان وقتی به من سر میزنید همدردی یادتون نره
اگر خواستین برام از خودتون ۱ نشونی بزارین تا با هم صحبت کنیم و دردامونو قسمت کنیم شاید با این کار کمکی باشیم برای هم
سهیل
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 5:7 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 4:59 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
در آمد
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟؟
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 4:22 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم
کارو
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 4:13 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
امروز باز از اون نامرد ۱ خبر های شنیدم که دارام می ترکم
چرا من نمی میرم ؟؟؟؟
+
قلم زده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 1:4 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرع گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
اردلان سرفراز
+
قلم زده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 4:32 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پا برجا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه ی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف اینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو
میگم و دوباره می گم
زندگیمو زیر این سقف
با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون ، افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق ، یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
تو فکر یه سقفم
یک سقف رؤیایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من
زیر این سقف اگه باشه
می پیچه عطر تن تو
لختی پنجره هاشو
می پوشونه پیرهن تو
زیر این سقف
خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم ، اول ترانه پاشیم
تو فکر یک سقفم
ایرج جنتی عطای
+
قلم زده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 4:28 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
کاش می شد که آدم یه راهی برای مشکلاتش پیدامی کرد
من می دونم دردم چی هست و درمونشم می دونم ولی کسی که باید به من کمک کنه اون نیست
به من کمک کنید لطفا تا گمشده خودمو پیدا کنم
آدرس منو برای دوستانتون بفرستین شاید اون یکی از دوستان شما باشه
+
قلم زده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 4:5 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
پرواز پرندگان
در آسمان را نمی خواهم دیدن
آواز قناری را نمی خواهم شنیدن
در یک سحر گاه صادق
شربت ناب بهشتی را
نمی خواهم نوشیدن
و تمام چیز های زیبای دنیارا.....
نمی خواهم دیگر
احساسی داشته باشم
که اینان تنها مرا بشتر در خود فرو میبرند
با خاطرات تو از من میکاهند جان
آیا تو نیز به من می اندیشی ؟
در زمانی که با دیگران
آنهای که تورا از من
ربودند پای بر جای می گذاری
که با من در آن خلوت
عهدی بسته بودی
آیا ازفرت خجالت می توانی به
خود یاد آوری کنی
روزی در این مکان
با .......
عهدی بسته بودم؟
میدانم تو بیشتر از اینها
پستی را در خون داری
سهیل
+
قلم زده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 3:50 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
دلم را به دار آرزو هایم
آویخته اند
واین جلاد بیدل
که روزی بال پروازم بود تا نهایت
اکنون مرگ دلم را در انتظار است
بی آنکه به یاد بیاورد
تمام زندگی بی فایده خود را
به من بدهکار است
بی آنکه خاطراتش را مرور کند
تا چهره پست خود
قبل از منش را در آن ببیند
آری این من بود که تورا به اوج
خود رساندم
که اینک از این اوج مرا پست بخوانی
و خود را بالا دست
کاش این را زود تر می فهمیدم!!!!
سهیل
+
قلم زده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 3:40 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
نگاه های مردم همیشه پر از حرفای که تو دلشون هست و نمیگن یا نمیتونن بگن!!!؟؟
من تو این شرایت بدی گه گیر افتادم بعضی موقع ها یه چیزای آزارم میده مثل نگاه های مردمی دورو ورم هستن حق دارن من همیشه همه جا اضافه بودم و باعث درد سر مردم ولی این نگاه هارو میفهمم و به روی مبارک خودم هم نمی یارم آخه چی کار میتونم بکنم نه راهی دارم که بر گردم نه جای که برم نه چیزی به فکرم میرسه چی کار باید بکنم من دیگه تموم شدم
یه روزی از این روزا همه چیزو تموم میکنم
من باید برم و تنها جای که دارم جهنم
پس میرم
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 6:19 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
در آتش است این دل
چه مومنانه میسوزد
با چه غروری خود را به دست شعله ها میسپارد!
تا تورا هدایتی باشد
به سوی عشق
تا ترست بریزد
تا انتخاب کنی
نگاه کن
نگاه کن
این آتش گلستان میشود بر ما
اگر دستهای ما
سایبانی باشد برای دلها
و چه زیباست آنزمان
ریشخندی به آتش زدن !!!!
سهیل
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 5:22 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
ستاره گان را به جستو جوی تو خواهم فرستاد
شاید ستاره من تورا پیدا کند
شاید در این آسمان سیاه دل تاریک
نور امیدی باشی برای من
کاش نامت را به آنان گفته بودم
ولی نه
تنها زیبای که در آسمان میتابد توی
پس یافتن برایشان غیر ممکن نیست
ای مه آسای من
دل تاریک آسمان را روشن می سازی
دریغ مکن از من نورت را
که من دل چرکین از عشق و تاریک تر از آسمانم
سهیل
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 4:38 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
من ۱ گم شده دارم که تنها امیدم برا برگشتنش این وبلاگ پیزوری هست و بس و تنها دلیل برای نوشتن این چرتوپرتها اینه که شاید اون دست نوشته های منو بخونه و یادش بیاد که ما برای هم چی بودیم
لطفا اگر میخواین به من کمک کنید آدرس منو برا دوستاتون بفرستین
شایداون یکی از دوستای شما باشه !!!!!
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 4:8 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
به یاد می آورم
اگرچه کوتاه بود
مثل یک فیلم
یا رمانی پر از اشک ها !
لبخندها!
روز اول را که تورا دیدم
بازگشت دوباره تو بعد از ماهها
و سوگندت
با من
به او
اگرچه با زشتیها همراه بود
مرورش هنوز دلچسب
شاید درد آور باشد
اشکهای بی دلیل
خنده های پوچ
و در آغوش کشیدن
تمام لحظه هایمان
بی فکر این جدایی
براستی
تو هم شکستی
کاش میدانستم
کاش میدیم
بر تو چه گذشت که
اینچنین به مرگ من نشسته ای
کاش محلتی داشتم تا.....
دوباره دیدارت را
و پرسیدن این سوال گنگ :
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سهیل
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 12:42 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 11:57 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله
|
من سکوت خویش را گم کرده هم لا جرم در این هیاهو گم شدم
من که خودافسانه میپرداختم سالها عاقبت افسانه مردم شدم

+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 11:55 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله
|
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود.
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد ِ مشترکام
مرا فرياد کن.
□
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن ميگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي ِ تو را دريافتهام
با لبانات براي ِ همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گريستهام
براي ِ خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خواندهام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مردهگان ِ اين سال
عاشقترين ِ زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن ميگويم
بهسان ِ ابر که با توفان
بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دريا
بهسان ِ پرنده که با بهار
بهسان ِ درخت که با جنگل سخن ميگويد
زيرا که من
ريشههاي ِ تو را دريافتهام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.
احمد شاملو
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 11:9 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله
|
امروز من غمگین تر از دیروز و ویرانی تکه های قلبم بیشتر مرا آزده میکند روزگاری مرا همنفسی بود که تکرار کنان در گوشم می خواند :
من تکه های قلبت را در یکجا کرد می آورم و با قدرت عشق آنرا دوباره سبز میکنم!!
چه ساده لو بودم که آخرین تکه قلبم را هم به او دادم
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 11:2 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله
|
نمیدانم نامت را چگونه بر زبان بیاورم ؟
کدامین واژه مرا یاری خواهد کرد
این واژه های حقیر
چیزی برای زیبای تو ندارند
که تعریفی باشد
تا تصوریت را برای دیگران
مجسم کنم
کاش واژه ای با معنای بلند عشق می یافتم
تا عبور تورا از حومه بشریت
به اسبات میرساند
کاش حضور سبزت همیشگی بود
شاید جاری شدن نامت بر زبان
چندان دشوار نمیشد!!!!
سهیل
+
قلم زده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 10:56 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله
|
دلم داره میترکه چیکار کنم نه جای دارم برم نه کاری واسه انجام دادن نه یه همدم نه کسی که حتی ۱ زنگ بزنه واز روی ریا حالم بپرسه کاش میشد برگردم خونه کاش میشد تو شهرمون بودم حداقل میتونستم برم سر خاک بابا تا با خیال راحت گریه کنم یا شاید میرفتم از جلو خونه مهسام رد می شدم به امید اینکه .......
برام دعا کنید زود تر بمیرم راحت بشم
+
قلم زده در جمعه هجدهم مرداد 1387 2:6 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|
من به فردای تازه می اندیشم
که غمها را برانم
به هرکه رسیدم
شاداب بگویم سلام
و با افتخاری آسمان گیر فریاد بر ارم
من هستم
ولی افسوس
که بال رویا هایم
به دست کسی بسته شده
که خود تنها دلیل بودنم بود
و در اوج تنهایی من آوازی
زیبا سر میداد
تا سکوتم را بشکند
اکنون در انتظاری
سخت کاذب
آمدنش را چشم دارم
که شاید او هم در سکوتی
صدایم را جستجو کند
شاید دست دشمنان عشقمان
در پشت این آوازهای که برایش
دل انگیزاست
رو شود
آن وقت صدایم را نیاز دارد
پس من در همین سکوت
نکبت بار به انتظارش می مانم
چه دور
چه سرد
چه خاموش
غم انگیز
و دست نیافتنی هستی همدم
سهیل
+
قلم زده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 7:54 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|

یکی بود یکی نبود
زیر این طاق کبود
جای عشق خالی بود
آدمیت مرده بود
همه انگاردشمن هم
همه خون تشنه هم
دل دیگه معنا نداره
تو سینه ها جا نداره
غم داره بیداد میکنه
قبرستون آباد میکنه
شادی رفته از خونه
خونه که نه یه زندونه
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
قلم زده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 4:54 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله
|