تبليغاتX
درد مشترک

درد مشترک

من درد مشترکم مرا فریاد کن!!!!

آه من در زندانم

                    اکنون که آواز مرا

                                            سر بریدند

 

اکنون که چشمانم را

                  به جرم دیدن تو

                                     سرب داغ هدیه میدهند

 

            و دستانم را به تبر امانت

 

اکنون که پاهای مرا به

سنگ تفکر خویشتن خویششان

بسته اند

 

                  من طپش قلبم را به نوازش

                                                  هوایت

                                                           میدهم

              تا تورا تکرار کنان

 

                         نقشی به آسمان کنم

 

من در زندانم

                 اما

                         قلب و ذهن من

                                          

                                          امید را به تو خواهد آموخت

 

                                                                             سهیل

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

یاران

 

سلام من اینترنت نداشتم تازه وصل شده از این به بعد قول میدم کاملا فعال کنارتون

 باشم تازه از این به بعد غیر از شعر اخبار هنری و نمایشنامه هم دارم براتون

اگه خواستین میتونید منو تو یاهو هم داشته باشین my yahoo id : soheil.shalileh

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

حافظ در قرن بیست و یکم!!!!

 

 

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس ...


 دیدم به خواب، حافط توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روی؟ گفت: والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی

گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی

گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا که: می سرایم شعر سپید، باری

گفتم: ز دولت عشق، گفتا: کودتا شد

گفتم: رقیب، گفتا: او نیز کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو، ز خالش، آن خال آتش افروز؟

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو، ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم: بگو، ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

..........


گفتم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شدست منشی در دفتر اداره

گفتم: بگو، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدک کو آن باد صبح شرقی؟

گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد، دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟

........


گفتم: بگو، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفتا: آنچه بود هم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا: که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی!

                                                  سید محمدرضا عالی پیام

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

همراه شو عزیز همراه شو عزیز

 

همراه شو عزیز همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

تنها نمان به درد همراه شو عزیز

همراه شو همراه شو همراه شو عزیز

همراه شو عزیز تنها نمان به درد

کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

                                                                                  (برزین آذر مهر)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

قصيده آبی ، خاکستری ، سياه

 

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

 

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

 

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

 

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

 

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوينده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته .

 

وای ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رويای فراموشی هاست!

خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشی هاست.

 

من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ،

و ندايی که به من می گويد :

" گر چه شب تاريک است

دل قوی دار ،

سحر نزديک است"

 

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چيند

 

آسمان ها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست-

ديده در آينه صبح تو را می بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق ،

می گشايد پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

                      - نه ،

                             از آن پاک تری .

تو بهاری؟

                     - نه ،

                     - بهاران از توست .

از تو می گيرد وام ،

هر بهار اينهمه زيبايی را .

 

هوس باغ  و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو -

                  - دريای خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

مزرع سبز تمنايم را.

 

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست .

سبزی چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

زندگی از تو و

                - مرگم از توست

 

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم .

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اينجاست.

در خود آن گمشده را دريابم

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان های فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

باز کن پنجره را !

 

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايی را.

 

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگيش ،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد.

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست زدارايی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نيست عبوس .

 

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

کودک خواهر من ،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تورا می داند

نام تو را می خواند !

      - گل قاصد آيا

      با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجرا را

من تورا خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

باز کن پنجره را ! -

                       - صبح دميد !

 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

از لبان تو شنيد :

 

" زندگی رويا نيست

زندگی زيبايی است

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی

می توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

 

قصه شيرينی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

 

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

 

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت .

 

ما پرستو ها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پرانديم در آغوش فضا .

 ما قناری ها را

از درون قفس سرد رها می کرديم .

 

آرزو می کردم

دشت سرشار زسرسبزی روياها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه يخ می زند از سردی دی .

 

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

 

از دلم رست گياهی سر سبز

سر برآورد ، درختی شد ، نيرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

اين گياه سرسبز

اين برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

 

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

که به آسانی يک رشته گسست

چه اميدی ، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

 

دل من می سوزد ،

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

ــ آه ، کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ــ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

 

تو توانايی بخشش داری.

دست های تو توانايی آن را دارد

که مرا  ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی ديگر

رونقی ديگر هست

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

 

من به بی سامانی

باد را می مانم.

من به سرگردانی ،

ابر را می مانم.

 

من به آراستگی خنديدم

من ژوليده به آراستگی خنديدم.

ــ سنگ طفلی اما

خواب نوشين کبوترها را در لانه می آشفت.

 

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

"چه تهيدستی ، مرد!

ابر  باور می کرد .

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

 

آه می بينم ، می بينم

تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی

من چه دارم که تورا درخور ؟

                    ــ هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو ؟

                    ــ هيچ.

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری ؟

                    ــ همه چيز.

تو چه کم داری ؟

                    ــ هيچ.

 

بی تو در می يابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واريزم را.

کاهش جان من اين شعر من است .

 

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی.

                         ــ راستی شعر مرا می خوانی ؟ــ

نه ، دريغا ، هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشی.

                               ــ کاشکی شعر مرا می خواندی!ــ

 

بی من چيستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر ، از پژواکم

                                   ــ در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاييزی ، در پنجه باد.

 

بی تو سرگردانتر ،

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی اشکم ،

       دردم ،

           آهم .

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

 

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ،

                             ــ نه خروش

 

بی تو ديو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ،

واندر اين دوره بيدادگری ها هر دم

کاستن ،

     کاهيدن ،

         کاهش جانم ،

                     کم

                        کم .

چه کسی خواهد ديد

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم .

 

گاه می انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می ديدم .

 

شانه بالا زدنت را ،

                 ــ بی قيد ــ

و تکان دادن دستت که ،

                 ــ مهم نيست زياد ــ

و تکان دادن سر را که ،

                  ــ عجيب !

                        عاقبت مرد ؟

                                 ــ افسوس !

ــ کاشکی می ديدم !

 

من به خود می گويم :

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

 

باد کولی ، ای باد !

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پربرگ درختان را عريان کردی ،

و جهان را به سموم نفست ويران کردی

باد کولی ، تو چرا شيهه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فروکوبان از خاک ، برآوردی گرد؟

آن غباری که برانگيزاندی ،

سخت افزون می کرد

تيرگی را در دشت .

در غروب ، اين شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونين بود .

 

کولی باد پريشاندل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

              ــ صبح پاييز تو ، نا ميمون بود!

 

من سفر می کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

ياد می کردم از آن تلخی گفتارش

                       در صبح صادق .

دل من پرخون بود

در من اينک کوهی ،

سربرافراشته از ايمان است.

 

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت ،

باز بر می گردم

و صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره را ،

          باز کن پنجره را ،

                             ــ در بگشا!

          که بهاران آمد !

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

          باز کن پنجره را !

         که پرستو پر می شويد در چشمه نور .

         که قناری می خواند ،

                       ــ می خواند آواز سرور ،

که :

     ــ " بهاران آمد

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

سبز بزگان درختان همه دنيا را ،

نشمرديم هنوز.

 

من صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره باز آمده ام.

          من پس از رفتن ها ، رفتن ها        

          با چه شور و چه شتاب ،

در دلم شوق تو اکنون به نياز آمده ام

 

داستان ها دارم ،

از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دياران که گذر کردم . رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوری مرا ،

کوه تحسين می کرد .

 

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من نيست تهی

کاروان های محبت با خويش

ارمغان آوردم.

 

من به هنگام شکوفايی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

     ــ " آی !

          باز کن پنجره را !

ــ پنجره را می بندی

 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!
 

 

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوی ،

     ــ خويشتنی

 

از کجا که من و تو

شور يکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنيم

 

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد ؟

چه کسی با دشمن بستيزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟

 

دشت ها نام تورا می گويند

کوه ها شعر مرا می خوانند.

 

کوه بايد شد و ماند ،

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز  ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردی پاييز ــ که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

 

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايی با شور ؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی ــــ

                                 ــــ يا غرق غرور ؟!

 

سينه ام آينه ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .

 

آَشيان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

 

من چه می گويم ، آه...

با تو اکنون چه فراموشی ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من ،

هست برهان فراموشی من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

همراه شو عزیز

 

همراه شو عزیز همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

تنها نمان به درد همراه شو عزیز

همراه شو همراه شو همراه شو عزیز

همراه شو عزیز تنها نمان به درد

کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

                                                                                  (برزین آذر مهر)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

دل آویز ترین

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

احمد شاملو

 

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
                                                                اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
                                    آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
                  در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
         تو را
              کسی به انتظار نیست.
که آنجا
        جنبش شاید،
                        اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
        آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
          ای‌کاش ای‌کاش
                              قضاوتی قضاوتی قضاوتی
                                                             درکار درکار درکار
                                                                                 می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
                          می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
                         داوری داوری داوری
                                                درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

 

 

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

 

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
         به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
                                   به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
                                              بیرون است.

 

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

 

انسان
دشواری وظیفه است.

 

 

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

 

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
                                                                                      گذشتیم
و منظرِ جهان را
                   تنها
                        از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
                                                                              اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

 

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
        فراپُشت می‌نگرم:

 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

 

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  | 

بر خیز شتر بانا

برخیز شتربانا، بربند کجاوه .................. کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه

 

از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه .................. وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

 

بگذر به شتاب اندر از رود سماوه .................. در دیده من بنگر دریاچه ساوه

 

وز سینه ام آتشکده پارس نمودار

 

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم .................. زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

 

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم .................. اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم

 

وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم .................. ماییم که از دریا امواج گرفیتم

 

و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار

 

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود .............. در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

 

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود .................. غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

 

صقلیّه نهان در کنف رایت ما بود .................. فرمان همایون قضا آیت ما بود

 

جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار

 

خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم .................. وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

 

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم .................. وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

 

هند از کف هندو،ختن از ترک ستاندیم .................. ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

 

نام هنر و رسم کرم را به سزاوار

 

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم .................. در داو، فره باخته اندر شش و پنجیم

 

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم .................. چونزلف عروسان همه در چین و شکنجیم

 

هم سوخته کاسانه و هم باخنه گنجیم .................. ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

 

جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار

 

ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد .................. وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد

 

انده ز سفر آمد و شادی سفری شد .................. دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد

 

وان اهرمن شوم به خرگاه پری شد .................. پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد

 

آلوده به خون دل و چاک از ستم خار

 

مرغان بساتین را منقار بریدند .................. اوراق ریاحین را طومار دریدند

 

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند .................. گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

 

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند .................. یاران بفرختندش و اغیار خریدند

 

آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار

 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته .................. دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

خون دل ما رنگ می ناب گرفته .................. وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

 

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته .................. چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

 

ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

 

ابری شده بالا و گرفته است فضا را .................. وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

 

آتش زده سکان زمین را و سما را .................. سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

 

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را .................. زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

 

بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط سهیل شلیله  |