|
۱۵ مهر تولد عشقم مهسا که ترکم کرد ورفت برای من بهترین روزه چون میدونم اون فرشته نجاتمه و یک روز دوباره بر میگرده حتی اگر من مرده باشم لطفا کمک کنید این به دستش برسه برای دوستانتان هم بفرستید شاید برسه به دستش و بدونه من همیشه به یادشم !
این هدیه برای تولد عشقم مهساس امشبم با گل ياد تو چراخاني بود در دل خانه ما مجلس و مهماني بود گل ياد تو چو چلچراغ بر بام سپهر مجلسم با گل ياد تو چه نوراني بود نفس باد صبا باده تعارف مي كرد بر كف تمام مجلس مي و فنجاني بود نغمه مباركت باد و پيام ميمنت از ميان اهل مجلس به من ارزاني بود دوريت چو يادم آمد گل قلبم پژمرد دل غمگينم از اين رنج به ويراني بود شربت و شيريني و نغمه ميان مجلس ولي اما دل من غرق پريشاني بود جشن ميلاد تو بود امشبو از من تبريك هديه ام براي تو گريه پنهاني بود + قلم زده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 4:27 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
مادرم میترسد با من او میگوید مرو از خانه برون مرو از خانه برون «من اگر بنشینم مادر مادرم + قلم زده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 4:50 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
تشخيص ِ نيمشب را از فجر
در چشمهای کوردليتان سويي به جای اگر ماندهست آنقدر،
در آسمان ِ شب
با گوشهای ناشنواييتان
اين طُرفه بشنويد: در نيمپردهی شب آواز ِ آفتاب را!»
پرواز ِ روشناش را. آری!»
نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشناش را!»
باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
تزوير ميکنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي. ور تائبايد و پاک و مسلمان
□
هر گاوگَندچاله دهاني
آتشفشان ِ روشن ِ خشمي شد:
«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل ميطلبد.»
توفان ِ خندهها...
با اتکا به ساعت ِ شماطهدار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
توفان ِ خندهها...
من
درد در رگانام حسرت در استخوانام
چيزی به هم فشرد
تا قطرهيي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بيريای رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.
□
(اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شادیهاشان
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن بيرون نياورند.)
□
مفهوم ِ بيدريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و اکنون
□
ای کاش ميتوانستم خون ِ رگان ِ خود را
قطره
قطره قطره بگريم تا باورم کنند.
بر شانههای خود بنشانم
اين خلق ِ بيشمار را، گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست و باورم کنند.
ای کاش
ميتوانستم! احمد شاملو + قلم زده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 1:45 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم کم که نه، هرروز کم کم می خوریم!! آب می خواهم سرابم می دهند ! عشق می ورزم عذابم می دهند ! خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ! از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند ! سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد ، داد شد!! عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است ، مرتد می شوم خوب اگر این است ، من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم, دیگر مسلمانی بس است ! در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم ! بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم !! نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست!! بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی, تحفه بازار ماست !! درد می بارد چون لب, تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم !! من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام !؟ خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان!! این همه خنجر, دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد ! قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم, گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن ! من نمی گویم که با من یار باش! من نمی گویم مرا غمخوار باش ! من نمی گویم ، دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است !! روزگارت باد شیرین, شاد باش!! دست کم یک شب تو هم فرهاد باش !! آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود ! وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود ! از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد !! آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهاد تان ! کوه کندن , گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام ! عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیارو دستم تنگ بود ! گر نرفتم, هر د و پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود ! هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه ! هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت !!! چند روزی هست ، حالم دیدینی است حال من از این و آن پرسیدنی است گاه بر روی زمین زل میزنم ! گاه بر حافظ تفال میزنم ! حافظ دیوانه فالم را گرفت ! یک غزل آمد که حالم را گرفت *ما ز یاران چشم یاری داشتیم**خود غلط بود آنچه می پنداشتیم* + قلم زده در جمعه نهم مرداد 1388 2:3 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
بیش از اینها آه آری فروغ فرخزاد + قلم زده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 10:31 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله |
برف می بارد ادامه مطلب + قلم زده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 1:0 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
چه ساده بر تو گذشت این دوران چه ساده به فراموشی سپردی عشق را خاطراتمان را به که سپردی کیست اینک که میبوسی کلماتی که عطش عشقت را فرومیبرد کدامین کس میشنود؟ من در این تنهای خاموش همه اندیشه ام این است آیا خواهی آمد دوباره؟ یا آغوشت میهمان کسیست ! نمیدانم تا کجا و به چه زمان در انتظارت خواهم ماند اما تو نیستی در هیچ یک از افکار آینده!!!! سهیل + قلم زده در جمعه هشتم خرداد 1388 8:16 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله |
+ قلم زده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 2:44 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
کاش مرگ مرا میخواند این لحظه کاش فردا نبود که صدائی گوش خراش قلبم را به درد بیاورد و کلماتی را که میگویند شنبه ساعت 11 دادگاه شاهد یادت نره !! کاش نمیخواندم کاش مرگ مرا دعوت میکرد همین دم تا شنبه ساعت 11 !!! من مرگ را عزیزتر میدانم از پایان یک عشق سهیل
+ قلم زده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 2:17 قبل از ظهر توسط سهیل شلیله |
+ قلم زده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 4:23 بعد از ظهر توسط سهیل شلیله |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||